می دانم، دریا چیزی نیست در دستان تو وهمه ی این حرف ها پشت پلک هایت جا می شود این اتفاق ها اما از درون من می گذرد با تمام بادهای شمالی که ویرانی سخت می گذارد بر شن ها ریه هایم می ترسند هوایت سنگین است و مرطوب مثل روزهای آخر مرداد بندرعباس می دانم آخر، دریکی از این روزها دوزیست می شوم می دانم آخر باید به اتفاق دریا راضی باشم مثل خرچنگ های کوچک ساحل تو اما ، نمی مانی می دانم مثل رویاهای نیمه شبان که در یاد "ابی"
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی
پهلو به پهلو لنگر انداخته ان به سینه ام وهندوانه هایی که سر می خورد از دست جاشوها قل می خورد توی دلم قایق های ماهی گیری اما می آیند و می روند وماه را مثل زرده ی تخم مرغ درون دلم به هم می زنند چقدر بوی نا گرفته ام بوی هندوانه ی شکسته و بوی شرجی وعرق جاشوها وغروب دخترکان و پسران سبزه ی جاسکی روی کولم می ایستند و سرخی خورشید را می نگرندکه انگار درون گودی دستانم می افتد آه چه جای بدی ست لنگرگاه لنج ها و قایق ها می آیند و می روند اما خورشید کجاست! کجای دلم می
برچسب:
نویسنده: امیر صادقی